کارگاه ترجمه ۱
تابستان رفت . پاییز آمد . فردابه مدرسه خواهم رفت .
صبح از خواب برخاستم ، نمازم راخواندم وصبحانه خوردم . از رفتن به مدرسه خوشحال بودم .
مادرم می خندد ومی پرسد : آیا از رفتن به مدرسه خوشحال می شوی؟
خندیدم . او هم (نیز) خندید .
بین راه دوستانم را دیدم . آنها هم خوشحالند ومی خندند . باهم به مدرسه رفتیم .
درراه نگاهم به آسمان افتاد وخدا را به یادآوردم .
خدایا شکر ! خدایا! این دانش آموزان را یاری کن .
نوشته شده توسط آمنه آقایی نعمتی در چهارشنبه یکم خرداد 1387

